تبليغاتX
ایلیا


ایلیا

عشق، ‌تنها آزادی در دنیاست، ‌زیرا چنان روح را تعالی می‌بخشد که قوانین بشری و پدیده‌های طبیعی مسیر آن را تغییر نمی‌دهند.

محبوبم ،‌اشک‌هایت را پاک کن! زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته، ‌موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می‌دارد. اشک‌هایت را پاک کن و آرام بگیر، ‌زیرا ما با عشق میثاق بسته‌ایم و برای آن عشق است که رنج نداری، ‌تلخی بی نوایی و درد جدایی را تاب می‌آوریم.

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، ‌از پی‌اش بروید،‌
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش شما را در بر می‌گیرد، ‌تسلیمش شوید،‌
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌تان کند.
وقتی با شما سخن می‌گوید باورش کنید،‌
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌بر می‌کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می‌گذارد، ‌به صلیبتان می‌کشد.
همان گونه که شما را می‌پروراند، ‌شاخ و برگ‌تان را هرس می‌کند.
همان گونه که از قامت‌تان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هاتان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.
عشق، شما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.
می‌کوبدتان تا برهنه‌تان کند.
سپس غربال‌تان می‌کند تا از کاه جداتان کند.
آسیاب‌تان می‌کند تا سپید شوید.
ورزتان می‌دهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، ‌نانی شوید.

او پرنیان نوازش بال‌هایی ظریف را احساس کرد که گرد قلب فروزانش پرپر زنان می‌چرخیدند، ‌و عشقی بزرگ وجود او را تسخیر کرد... عشقی که قدرتش ذهن آدمی را از دنیای کمیت و اندازه جدا می‌کند... عشقی که زبان به سخن می‌گشاید،‌هنگامی که زبان زندگی فرو می‌ماند ... عشقی که همچون شعله‌ی کبود فانوس دریایی، ‌راه را نشان می‌دهد و با نوری که به چشم دیده نمی‌شود هدایت می‌کند.

زندگی بدون عشق، ‌به درختی می‌ماند بدون شکوفه و میوه. عشق بدون زیبایی، ‌به گل‌هایی می‌ماند بدون رایحه و به میوه‌هایی که هسته ندارند ... زندگی، ‌عشق و زیبایی، ‌یک روح‌اند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا می‌شوند و نه تغییر می‌کنند.

جان‌های خاکی ما که اشتیاقی پنهان به حقیقت دارند
گاه به گاه برای مصالح زمینی از آن دور می‌شوند،‌
و برای هدفی زمینی از آن جدا می‌افتند.
با وجود این، ‌همه‌ی روح‌ها در دستان امن عشق اقامت دارند
تا زمانی که مرگ از راه برسد و آن‌ها را نزد خدا به عالم بالا ببرد.

برای خاطر عشق به من بگو، ‌آن شعله چه نام دارد که در دلم زبانه می‌کشد، ‌نیرویم را می‌بلعد و اراده‌ام را زایل می‌کند؟

خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و باهم بودنی مجدانه است. عشق ثمره‌ی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه‌ای تحقق نیابد، ‌در طول سالیان و حتی نسل‌ها نیز تحقق نخواهد یافت.

فقط عشق آدم کور است که نه زیبایی را درک می‌کند و نه زشتی را.

عشق، ‌وقتی دچار غم غربت باشد، ‌از حساب زمان و هیاهوی آن ملول می‌گردد.

عشق میزبانی مهربان است. گرچه برای میهمان ناخوانده، ‌خانه‌ی عشق سراب است و مایه‌ی خنده.

عشق از ژرفای خویش آگاه نمی‌شود، ‌جز در لحظه‌ی جدایی.

عشق در ردای افتادگی از کنارمان می‌گذرد؛ ‌اما ما می‌ترسیم و از او می‌گریزیم، ‌یا در تاریکی پنهان می‌شویم، ‌یا این که تعقیبش می‌کنیم و به نام او دست به شرارت می‌زنیم.

عشق رازی است مقدس.
برای کسانی که عاشقند، ‌عشق برای همیشه بی‌کلام می‌ماند؛
اما برای کسانی که عشق نمی‌ورزند، ‌عشق شوخی بی‌رحمانه‌ای بیش نیست.

حتی عاقل‌ترین مردمان نیز زیر بار سنگین عشق خم می‌شوند؛
اما براستی، ‌عشق به سبکی و لطافت نسیم خوش لبنان است.

عشق واژه‌ای است از جنس نور که با دستی از جنس نور، ‌بر صفحه‌ای از جنس نور نوشته می‌شود.

عشق همانند مرگ همه چیز را دگرگون می‌کند.

نخستین نگاه معشوق، ‌به روح ازلی می‌ماند که بر سطح آب‌ها روان شد،‌ بهشت و جهنم را آفرید، ‌سپس گفت: ‌"باش" و همه چیز موجود شد.

آیا عشق مادر یهودا به فرزندش کم‌تر از عشق مریم به فرزندش عیسی بود؟

هنگامی که عشق دامن می‌گسترد، ‌کلام خاموش می‌شود.

آدمیان محصول عشق را، ‌تنها بعد از غیبت یار و تلخی صبر و تیرگی یاس درو خواهند کرد.

ای عشق که دستان خداییت
بر خواهش‌های من لگام زده،‌
و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده،‌
مگذار توان و استقامتم
از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد
که خویشتن ناتوانم را وسوسه می‌کند.
بگذار گرسنه‌ی گرسنه بمانم،‌
بگذار از تشنگی بسوزم،‌
بگذار بمیرم و هلاک شوم،‌
پیش از آنکه دستی برآورم
و از پیاله‌ای بنوشم که تو آن را پر نکرده‌ای،‌

یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نساخته‌ای.

(خلیل جبران)


نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 15:53 توسط مریم| |

 **مشاعره مصدق و فروغ**

"حميد مصدق "

تو به من خنديدي و نمي دانستي 
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم 
باغبان از پي من تند دويد 
سيب را دست تو ديد 
غضب آلود به من كرد نگاه 
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك 
و تو رفتي و هنوز، 
سالهاست كه در گوش من آرام آرام 
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم 
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت 
 

 "  فروغ فرخ زاد " 

من به تو خنديدم 
چون كه مي دانستم 
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي 
پدرم از پي تو تند دويد 
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه 
پدر پير من است 
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و 
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك 
دل من گفت: برو 
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... 
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام 
حيرت و بغض تو تكرار كنان 
مي دهد آزارم 

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت



نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:46 توسط مریم| |

دراز به دراز
کنار ثانیه ها دراز بکشم و

روی آرزوهایم ملافه ی سفید بکشند ؟

خوابهایم را

لای پتو بپیچند و 

در سردخانه بگذارند ؟

دست از رویاهایم بشویم و

بگذارم آب

خاکسترشان را ببرد ؟

نه "هم رویا" !

من این جنون را

کنار جوی خیابان نیافته ام

که به این راحتی بمیرانمش !

...

سر انجام باورم می کنند

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 16:2 توسط مریم| |

...محبوبم!


تو را به خدا سوگند، چگونه می توانی گمان کنی که از تو بيش تر رنج ديده ام تا شادی؟
چه سبب شده اينگونه بينديشی؟
هيچ کس درست نمی داند مرز بين دلشادی و درد کجاست؟اغلب می انديشم جدايی آن ها از هم غير ممکن است.
...!
تو آن قدر شادی به من می بخشی که به گريه در می آيم، و آنقدر رنجم می دهی که به خنده می افتم.

... محبوبم!


خود را همچون دانه ای در ميان زمستان حس می کنم، که می داند بهار نزديک است.
جوانه پوسته را خواهد شکافت و زندگی ای که هنوز در من خفته است،هنگامی که فرا خوانده شود، بايد به سوی سطح زمين بالا رود.
سکوت دردناک است.اما در سکوت است که همه چيز شکل می گيرد و در زندگی ما لحظه هايی هست که تنها کار ما بايد انتظار کشيدن باشد.
درون هر چيز ، در اعماق هستی، نيرويی هست که چيزی را می بيند و می شنود که هنوز قادر به درکش نيستيم. 
هر آنچه امروز هستيم، از سکوت ديروز زاده شده است. 
ما بس توانا تر از آنيم که می انديشيم.
لحظه هايی هست که در آنها،يگانه راه آموختن، به کار نبردن هيچ ابتکاری، انجام ندادن هيچ کاری است زيرا در اين لحظه های سکون، بخش نهان وجود ما فعال است و می آموزد.
آنگاه که شناخت نهان در روح ، خود را می نماياند، از خود شگفت زده می شويم و انگاره های ما از زمستان به گل می نشينند،در حال سرودن نغمه هايی که هرگز در رويا هم نشنيده ايم.
زندگی همواره بيش تر از آنی به ما می بخشد که خود را سزاوارش می دانيم. 


زندگی برای آنانی که سخن نمی گويند، بسيار آسان تر است؛ آن گاه که می کوشيم به افکارمان نظم بخشيم، به آشفتگی مان عادت می کنيم. فقط وقتی با تو هستم، چنين نمی شود:هم صحبتی ما را به نزديک می کند، هر چيز ناگواری را که از ياد رفته در گوشه ای غبار گرفته از ناهوشياريمان بر جای مانده است، سرکوب می کنيم.
 سکوت يگانه ای که با هم تجربه می کنيم همان است که همواره درکش کرده ايم سکوت های ديگر بی رحم و غير انسانی هستند خداوند ترا حفظ کند خداوند ما را در کنار هم نگاه دارد


...!

گويی برای تو نمی نويسم که با تو می نويسم و بدين گونه روزگارم آرام تر است چون تو هميشه در کنار من هستی
با تو همه چيز متفاوت است چون زيبا و پور شور است و من تسليم کردن خودم را دوست دارم گاه صحبتی را آغاز نکرده ايم ، و با اين وجود آن چه را که تو می گويی، درک می کنم؛پيش از آن که جمله ای را آغاز کنی من در پايان آن هستيم.
به باور من، اين به مدت زمانی که با هم هستيم بستگی ندارد به ظرفيتی وابسته است که برای رشد در اين مدت زمان داريم.

(برگرفته  از نامه های عا شقانه یک پیامبر-جبران  خلیل جبران)





نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 16:59 توسط مریم| |

بر ما نبود تا ميان تولد و تابوت

تنها يکی را برگزينيم.

بر ما نبود تا ميان دشنه و سيلی 
تنها يکی را برگزينيم. 

بر ما نبود تا ميان خويش و ترانه 
تنها يکی را برگزينيم. 

بر ما نبود تا ميان فرجام و سرآغاز 
تنها يکی را برگزينيم. 

بر ما نبود تا ميان زورق و دريا 
تنها يکی را برگزينيم. 

بر ما نبود تا ميان خويش و خوابِ همسايه 
تنها يکی را برگزينيم. 

اصلا نمی‌دانم، گويا مسير ستاره با ما نبود 

مادرم می‌گفت: پيشانی‌ات بلند است، اما آينده نمی‌داند.


نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 17:9 توسط مریم| |

قلبها مان را مستورتر از دیروز بر جامعه تقوا می نماییم و هر چه در ته مانده وجودمان از دم مسیحاییش به جا مانده در این روزگار سیاه، در چارقدی حریر می پیچیم و راهی میهمانی با شکوه او می شویم.مباد چشم بر بندیم بر خوان پر سخاوت مهربانیش؛ باید تناول کرد از کرامتش نه تا به آن اندازه که سزاواریم که اندک است، بل به اندازه سخاوت و بخشش او.                                                                                                                                          لب فرو ببندیم، اگر حرفی برای گفتن نداریم بیهوده نگوییم، لب فرو بندیم و تنها نگاه کنیم او خود نگاهمان را خواهد خواند.
نوای روح بخش ربنا که به گوش می رسد فراموش نکنیم تمام جهانیان را، همه را؛
پاره کینم نقشه های جغرافیایی و مرزهای سیاسی را و تنها برای انسان دعا کنیم.
بگذریم از دشمنی ها و عداوت ها، برای آنان که ظالمند رحم و برای آنان که مظلومند ایمان و اقتدار بخواهیم.
 برای آنان که مومن اند رستگاری و برای آنان که گمراهند راهنمایی بخواهیم.
 برای آنان که هنوز جامه عافیت جسمشان معطر است و نو سلامتی روز افزون و برای آنان که محتاج شفایند شفاعت ، برای آنان که عالمند تقوا و برای آنان که هنوز در جهلند توفیق دانایی و برای آنان که نا منتظرند عشق و برای آنان که چشم به راهند فرج طلب کنیم. 
فراموش نکنیم ذکر اللهم عجل لولیک الفرج را و چراغانی دلهامان را برای لحظه نزولش.
الهی درد فراق جانکاه است و جان ما نا شکیب. ما را شکیبایی بیاموز، ما را ایمان بیاموز و توکل. بنده مان کن بنده آستان کبریایی خودت. بگذار با میهمانی سی روزه ات با بقچه ای از رحمت و برکت وداع کنیم و تا رمضان بعد سیراب شویم از چشمه جود و مهربانیت. 
 و بر من و تمام آنهایی که دل در پای یاری نهاده اند، توفیق وصل عطا فرما  

                                                   که دردم از یار است و درمان نیز هم





نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 13:12 توسط مریم| |

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم

صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند 

صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود 
صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه،‌ تا سراغِ همسايه ... 
صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ... 
تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم 
آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد 
مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت! 


هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ 
يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند! 


حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا 
تا تو دوباره بازآيی 

من هم دوباره عاشق خواهم شد!

                                                                                (سید علی صالحی)


نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:13 توسط مریم| |


مهناز افشار بازیگر ایرانی، امروز مقابل سانگ ایل گونک می نشیند تا از این بازیگر کره ای درباره سفرش به ایران و استقبال مخاطبان ایرانی بپرسد.
قرار است این مصاحبه در مستندی به کارگردانی مهدی کرم پور قرار بگیرد و مهناز افشار تنها بازیگر ایرانی ای باشد که در یک قاب تصویری با این این بازیگر کره ای دیده می شود.( و عجب موفقیت بزرگی در کارنامه هنری این بازیگر زن ثبت خواهد شد)
مهدی کرم پور از اولین لحظه های ورود بازیگر سریال افسانه جومونگ دوربینش را روشن کرده تا مستند سفر او به ایران به کارگردانی این کارگردان و تهیه کنندگی شرکت تبلیغاتی حامی این بازیگر ساخته شود.( آیا به واقع هیچ موضوع مهمتری دغدغه ذهنی این کارگردان نشده است جز اینکه جومونگ را اسطوره کند)
این مستند تمام اتفاقات و وقایع مربوط به سفر جومونگ به ایران را نمایش می دهد ولی هنوز برنامه و زمان پخش آن معلوم نیست.( امیدوارم هر چه زود تر مشخص شود تا مبادا ایرانیان محروم بمانند از این برنامه شاخصی که در این اوضاع و احوال جامعه ما ساختش ضرورت دارد.)
سانگ ایل گونک روز چهارشنبه همزمان و با ورود بازیکنان تیم ملی بسکتبال ایران وارد فرودگاه امام خمینی شد و مخاطبان و دوستداران این بازیگر کره ای هم به استقبالش رفتند و بدون توجه به پیروزی بزرگ ملی پوشان بسکتبال از این بازیگر کره ای استقبال کردند.
پس از این استقبال گرم و پور شور سالن بزرگ همایش های صدا و سیما که بیشتر مخصوص برنامه ها و همایش های بزرگ رسانه ملی است در اختیار جومونگ قرار گرفت تا با دوستدارانش صحبت کند و زیر فلاش عکسهای مطبوعاتی برای همه علاقه مندانش لبخند بزرند.
جومونگ در این نشست به شکل هیجان زده ای از مخاطبان ایرانی اش تشکر کرد و به مهم ترین سوالات مخاطبانش جواب داد و با اعلام اینکه با کسی غیر از سوسانو ازدواج کرده مخاطبان زیادی را از نگرانی رها کرد.
جومونگ بعد از این نشست خبری به هتل استقلال برگشت تا برای برنامه های بعدی این سفر چهار روزه آماده شود تهیه یک مستند از سفر جومونگ دید و بازدید های کاری و هنری و صحبت و گفتگو با یکی از بازیگران زن ایرانی برای یکی از نشریات ایرانی بقیه برنامه هایی هستند که این شرکت تجاری برای جومونگ در نظر گرفته است.


در ادامه این مطلب بخوانید:
. http://alirezagolestani.blogfa.com/

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 15:4 توسط مریم| |

من و تو 
در خیابانهای شهر راه می پیمائیم

تلویزیون

مستندی درباره منابع جنگلی استان گیلان پخش می کند

من و تو 

در خیابانهای شهر کتک می خوریم

تلویزیون

سریالهای تابستانی سال را تبلیغ می کند

من و تو

در خیابانهای شهر می میریم

اخبار بیست و سی بادی را با کمی خس و خاشاک پیش بینی می کند

                                                                                               "فائزه شاکری"


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 14:8 توسط مریم| |

حالا که تمام روزنه ها و درهای دنیا بسته شده به روی مریمی که تمام امیدش به خداست، حالا که قرار نیست استجابت دعاهم وصول بشه به زیارت ثار الله و کمیل مولا و نماز امام زمان و... برای خودت می نویسم ای خالق مهربانی.اینجا تو این خاک پهناور آدما، چه اونهایی که سخت بندگی ترو می کنن، چه اونهایی که نام رحمانت ثبت شده رو دلاشون و تو این عصر آهن و عابر بانک و ایمیل برای فرصت سجده به درگاهت فقط زمان کم می یارن نه عشق و چه اون هایی که شک دارن به روشنایی بودنت به محض اینکه دلشون ترکی برمی داره یا اتفاقی زرد خبر از شکستن دلاشون رو میده و مثل امروز من، درهای دنیا رو بسته می بینن هوای نایاب و زلال دروازه مهربونی کرم و سخاوت مولایی وجودشون رو پر از امید می کنه که کمتر عاشقی رو تو انتظار وصالش می گذاره.

دلیل همه بود و نبود، امروز منم اگه پاهای تنم قاصر از رسیدن به حرم کبریایی رضاست، خلاصه تمام آرزوهام و امیدم رو تا رسیدن به آستان فرشته های این سرزمین بدرقه کردم و تنها امیدم به استجابت دعای ...ست.
منم از همین دور، دستام رو به نشونه ادب و احترام بالا می برم ودلم رو نذر حرمت و دونه های اشکم رو نذر عطش کبوترای حرمت می کنم و می گم:

                                      السلام و علیک یا علی ابن موسی الرضا،ادرکنا



نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 15:35 توسط مریم| |


Design By : Night Skin