ایلیا
افتتاح كتابخانه دكتر كاظم معتمد نژاد مراسم رو نمايي از كتاب " ارتباطات در جهان معاصر" نوشته دكتر كاظم معتمد نژاد با افتتاح كتابخانه اي به نام اين استاد گرامی و پيشكسوت علم ارتباطات در فرهنگسراي رسانه برگزار شد. اين كتاب مجموعه مقالاتي است كه در طول سال های 67 تا 87 به صورت مقدمه در كتاب هاي مختلف پژوهشگران ارتباطات منتشر شده است و به دلیل دسترسی آسان دانشجویان به منابع ارتباطات به صورت کتاب گردآوری شده است. این كتاب از یک پیش آغاز تشکیل شده که نوشتههایی مستقل و جدید از دكتر معتمد نژاد در زمینههای سیاسی و اقتصادی نظام جهانی ارتباطات در آن به نگارش درآمدهاست و با کمک موسسه نشر شهر به چاپ رسیده است و دكتر معتمد نژاد برای کمک به رشد و توسعه علم ارتباطات در کشور هزینه تالیف کتاب را به جامعه ارتباطات کشور اهدا نموده است. نه! نمی ترسم از روزی که بیداری به یادم بی آورد که تو را شبانه از من دزدیده اند.. و نمی ترسم از غریبه ای که دست هایش را با نفـ ـس های تو گرم کند.. نه! نمی ترسم از این همه... تنها، جای خالی خنده های این روزهاست که شجاعتم را تحقیر می کند.. من، می ترسم از دنیای بی خنده ای که از توی تمام آینه ها و از لای ترک دیوارها چنگ و دندان نشانم می دهند! .. می ترسم از روزی که صدای خنده های پر از بغضمان گوش دنیای کوچکمان را پر نکند... زهره عزيز! مدتها بود پي بهانه اي مي گشتم بنويسم. بهانه بسيار بود اما من سر به هوا از پي آن چه تو خوب مي داني مي گردم مي گردم آنقدر كه حتي ترا هم نديدم. اما امروز به نيت دوباره دوستت شدن برايت مي نويسم تنها همين را : با خاطرات ديروز، زنده نمان؛ آنها را بكش، ببين بعدش چه مي ماند از آنهمه عاشقي؛ ارزشش را دارد!!! كافيست جز خاطرات چيز ديگري هم در ازاي اينهمه ترس و دلنگراني برايت مانده باشد. ببين ارزشش را دارد؟! اگر لازم است بجنگ؛ با همه با تمام كساني كه ميدانند و يقين دارند اشتباه مي كني ،اصلا با من هم بجنگ؛ مهم تويي و دلت و خواستنت. اما ترا به جان همين دوستي ديروز و امروز و فرداهايمان، قهرمان نباش! زندگي سخت تر از آنست كه بشود بازيش كرد، آنهم نقش دختر قهرماني كه تمام آرزو و نيازهايش را براي گرم بودن دوستيش هيزم كند و بسوزاند. فقط بنشين ببين ارزشش را دارد؟!!! وقتي براي اولين بار مي تونستم ببينمت و قرار گذاشتيم اين فرصت رو از خودمون بگيريم بيشتر از هر زمان ديگه اي به انتخابم و به احساسم اعتماد كردم و یقین کردم دوستی یعنی بودن با انسانی که نبودنش کلی روی بودنت اثر بگذارد. حالا دیگر نبودنت ************************************** امروز هم هوا به همان دیروزی ست دل گرفته کم رنگ کم تو کم که بیارم ات اما آویزان کلمه ها می شوم خلقَ ت می کنم هِی.. همین جوری گوشه ی کلاس، گوشه ی ماشین، گوشه ی کاغذ برای خودم تو را می شود اما می شود هی جمله جمله دوسـ ت ات داشت بی مکث بی وقفه مدام ... کاش دستانم آنقدر بزرگ بود که می توانست چشمان فردا را بگیرد. یا تو را بلند کند و جایی ببرد که آسمانَ ش برای لبخند تو ببارد یا... نمی دانم، آنقدر کوچک بود، که بی هیچ خجالتی اشک هایت را پاک می کرد بی آنکه ردی بگذارد. کاش.. کاش، دست هایم اینقدر خالی نبود... گاه خسته و سربزير ـــ عشق، تنها آزادی در دنیاست، زیرا چنان روح را تعالی میبخشد که قوانین بشری و پدیدههای طبیعی مسیر آن را تغییر نمیدهند. یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نساختهای. (خلیل جبران) **مشاعره مصدق و فروغ** "حميد مصدق " و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت ... سر انجام باورم می کنند ...محبوبم! گويی برای تو نمی نويسم که با تو می نويسم و بدين گونه روزگارم آرام تر است چون تو هميشه در کنار من هستی (برگرفته از نامه های عا شقانه یک پیامبر-جبران خلیل جبران) تنها يکی را برگزينيم. مادرم میگفت: پيشانیات بلند است، اما آينده نمیداند.
یعنی کسی
بودن خود را
در زمین عزادار است!
دلت نمیخواهد به خانه برگردی،
میروی، قدم میزنی، بیجهت، بیحرف،
بعد يکباره پياله کج میشود
ستاره از لبِ لرزيدهی آسـمان میافتد
میشکند، میميرد.
نه آسـمانِ تشنهی برفآلود،
بیتفاوت وُ
نه مـاهِ ساکتِ قصهگو، مقصر است!
پردهها را ببند
پنجرهها را ببند
رخسارِ خسته از فهمِ هر آشنا بپوش،
به کسی هم چيزی نگو،
نه در، نه ديوار و نه آينه!
...
"علی صالحی"
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، از پیاش بروید،
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بالهایش شما را در بر میگیرد، تسلیمش شوید،
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند.
وقتی با شما سخن میگوید باورش کنید،
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد، همان گونه که باد شمال باغ را بیبر میکند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان میگذارد، به صلیبتان میکشد.
همان گونه که شما را میپروراند، شاخ و برگتان را هرس میکند.
همان گونه که از قامتتان بالا میرود و نازکترین شاخههاتان را که در آفتاب میلرزند نوازش میکند، به زمین فرو میرود و ریشههاتان را که به خاک چسبیدهاند میلرزاند.
عشق، شما را همچون بافههای گندم برای خود دسته میکند.
میکوبدتان تا برهنهتان کند.
سپس غربالتان میکند تا از کاه جداتان کند.
آسیابتان میکند تا سپید شوید.
ورزتان میدهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود میسپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، نانی شوید.
او پرنیان نوازش بالهایی ظریف را احساس کرد که گرد قلب فروزانش پرپر زنان میچرخیدند، و عشقی بزرگ وجود او را تسخیر کرد... عشقی که قدرتش ذهن آدمی را از دنیای کمیت و اندازه جدا میکند... عشقی که زبان به سخن میگشاید،هنگامی که زبان زندگی فرو میماند ... عشقی که همچون شعلهی کبود فانوس دریایی، راه را نشان میدهد و با نوری که به چشم دیده نمیشود هدایت میکند.
زندگی بدون عشق، به درختی میماند بدون شکوفه و میوه. عشق بدون زیبایی، به گلهایی میماند بدون رایحه و به میوههایی که هسته ندارند ... زندگی، عشق و زیبایی، یک روحاند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا میشوند و نه تغییر میکنند.
جانهای خاکی ما که اشتیاقی پنهان به حقیقت دارند
گاه به گاه برای مصالح زمینی از آن دور میشوند،
و برای هدفی زمینی از آن جدا میافتند.
با وجود این، همهی روحها در دستان امن عشق اقامت دارند
تا زمانی که مرگ از راه برسد و آنها را نزد خدا به عالم بالا ببرد.
برای خاطر عشق به من بگو، آن شعله چه نام دارد که در دلم زبانه میکشد، نیرویم را میبلعد و ارادهام را زایل میکند؟
خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و باهم بودنی مجدانه است. عشق ثمرهی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظهای تحقق نیابد، در طول سالیان و حتی نسلها نیز تحقق نخواهد یافت.
فقط عشق آدم کور است که نه زیبایی را درک میکند و نه زشتی را.
عشق، وقتی دچار غم غربت باشد، از حساب زمان و هیاهوی آن ملول میگردد.
عشق میزبانی مهربان است. گرچه برای میهمان ناخوانده، خانهی عشق سراب است و مایهی خنده.
عشق از ژرفای خویش آگاه نمیشود، جز در لحظهی جدایی.
عشق در ردای افتادگی از کنارمان میگذرد؛ اما ما میترسیم و از او میگریزیم، یا در تاریکی پنهان میشویم، یا این که تعقیبش میکنیم و به نام او دست به شرارت میزنیم.
عشق رازی است مقدس.
برای کسانی که عاشقند، عشق برای همیشه بیکلام میماند؛
اما برای کسانی که عشق نمیورزند، عشق شوخی بیرحمانهای بیش نیست.
حتی عاقلترین مردمان نیز زیر بار سنگین عشق خم میشوند؛
اما براستی، عشق به سبکی و لطافت نسیم خوش لبنان است.
عشق واژهای است از جنس نور که با دستی از جنس نور، بر صفحهای از جنس نور نوشته میشود.
عشق همانند مرگ همه چیز را دگرگون میکند.
نخستین نگاه معشوق، به روح ازلی میماند که بر سطح آبها روان شد، بهشت و جهنم را آفرید، سپس گفت: "باش" و همه چیز موجود شد.
آیا عشق مادر یهودا به فرزندش کمتر از عشق مریم به فرزندش عیسی بود؟
هنگامی که عشق دامن میگسترد، کلام خاموش میشود.
آدمیان محصول عشق را، تنها بعد از غیبت یار و تلخی صبر و تیرگی یاس درو خواهند کرد.
ای عشق که دستان خداییت
بر خواهشهای من لگام زده،
و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده،
مگذار توان و استقامتم
از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد
که خویشتن ناتوانم را وسوسه میکند.
بگذار گرسنهی گرسنه بمانم،
بگذار از تشنگی بسوزم،
بگذار بمیرم و هلاک شوم،
پیش از آنکه دستی برآورم
و از پیالهای بنوشم که تو آن را پر نکردهای،
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" فروغ فرخ زاد "
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
کنار ثانیه ها دراز بکشم و
روی آرزوهایم ملافه ی سفید بکشند ؟
خوابهایم را
لای پتو بپیچند و
در سردخانه بگذارند ؟
دست از رویاهایم بشویم و
بگذارم آب
خاکسترشان را ببرد ؟
نه "هم رویا" !
من این جنون را
کنار جوی خیابان نیافته ام
که به این راحتی بمیرانمش !
تو را به خدا سوگند، چگونه می توانی گمان کنی که از تو بيش تر رنج ديده ام تا شادی؟
چه سبب شده اينگونه بينديشی؟
هيچ کس درست نمی داند مرز بين دلشادی و درد کجاست؟اغلب می انديشم جدايی آن ها از هم غير ممکن است.
...!
تو آن قدر شادی به من می بخشی که به گريه در می آيم، و آنقدر رنجم می دهی که به خنده می افتم.
... محبوبم!
خود را همچون دانه ای در ميان زمستان حس می کنم، که می داند بهار نزديک است.
جوانه پوسته را خواهد شکافت و زندگی ای که هنوز در من خفته است،هنگامی که فرا خوانده شود، بايد به سوی سطح زمين بالا رود.
سکوت دردناک است.اما در سکوت است که همه چيز شکل می گيرد و در زندگی ما لحظه هايی هست که تنها کار ما بايد انتظار کشيدن باشد.
درون هر چيز ، در اعماق هستی، نيرويی هست که چيزی را می بيند و می شنود که هنوز قادر به درکش نيستيم.
هر آنچه امروز هستيم، از سکوت ديروز زاده شده است.
ما بس توانا تر از آنيم که می انديشيم.
لحظه هايی هست که در آنها،يگانه راه آموختن، به کار نبردن هيچ ابتکاری، انجام ندادن هيچ کاری است زيرا در اين لحظه های سکون، بخش نهان وجود ما فعال است و می آموزد.
آنگاه که شناخت نهان در روح ، خود را می نماياند، از خود شگفت زده می شويم و انگاره های ما از زمستان به گل می نشينند،در حال سرودن نغمه هايی که هرگز در رويا هم نشنيده ايم.
زندگی همواره بيش تر از آنی به ما می بخشد که خود را سزاوارش می دانيم.
زندگی برای آنانی که سخن نمی گويند، بسيار آسان تر است؛ آن گاه که می کوشيم به افکارمان نظم بخشيم، به آشفتگی مان عادت می کنيم. فقط وقتی با تو هستم، چنين نمی شود:هم صحبتی ما را به نزديک می کند، هر چيز ناگواری را که از ياد رفته در گوشه ای غبار گرفته از ناهوشياريمان بر جای مانده است، سرکوب می کنيم.
سکوت يگانه ای که با هم تجربه می کنيم همان است که همواره درکش کرده ايم سکوت های ديگر بی رحم و غير انسانی هستند خداوند ترا حفظ کند خداوند ما را در کنار هم نگاه دارد
...!
با تو همه چيز متفاوت است چون زيبا و پور شور است و من تسليم کردن خودم را دوست دارم گاه صحبتی را آغاز نکرده ايم ، و با اين وجود آن چه را که تو می گويی، درک می کنم؛پيش از آن که جمله ای را آغاز کنی من در پايان آن هستيم.
به باور من، اين به مدت زمانی که با هم هستيم بستگی ندارد به ظرفيتی وابسته است که برای رشد در اين مدت زمان داريم.
تنها يکی را برگزينيم.
بر ما نبود تا ميان خويش و ترانه
تنها يکی را برگزينيم.
بر ما نبود تا ميان فرجام و سرآغاز
تنها يکی را برگزينيم.
بر ما نبود تا ميان زورق و دريا
تنها يکی را برگزينيم.
بر ما نبود تا ميان خويش و خوابِ همسايه
تنها يکی را برگزينيم.
اصلا نمیدانم، گويا مسير ستاره با ما نبود
| Design By : Night Skin |

